X
تبلیغات
نغمه باران

































نغمه باران

اینجآ از همـ ـه چیز برداشـتـ خآص میشود,مواظبـ ـباش!

بـاد دَر خِروش است,برگـِ درختـآن مَستـ و رقصـانـ از اوای نے چوپــان ,  گلـ ـهآ غرق در اغـوشـ  شُـکوفآیے , 

مـآدرِ طـَبیعتـ زَمین کوچَـکش را بیدآر میکند , پـدَرِ خُورشیـد سـُفره نـُور و سَرسبزے رآ در دَشـتـ پـَهـن میکند...

مـآهی ها پـُر از شــورُ هیجـآن در آبــ شیـرجه میزنند و تَنـهآ در اینـ میـآن پیـرمردے خسـته بــِدور از هیـآهوُ بر دیوآر

تِکیـﮧ زده..انگـآر چشم بـرآه است! آهـآے جیـرجیـرَکـ اینجـا چـ ـﮧ خبـر شـُده؟!<جیـرجیـرَکـ بآ شـور جیـرجیر فریآد میکند...!

>فهمیدمـ....مِهمـآن دآریـد! زَنگــِ دَر به صـدآ درمیـآیـد, همـه غـَرق در هـَیـَجآن, ابـر میگـِریَد و حیـاط را میشـویَد,

نـَسیـم امـاده خوشـ آمد گویے است و بـآد سـَراسیمه بـﮧ سمتـِ در میدَوَد ودر اینـ میآن کـَسی صـِدآے

خـداحافظے پیـرمَردِ خسـته را نمی شِنوَد وَ قـامت او را که خیلے زود با وُجودِ خسـتِگی مـَحو میشود ,نمی بیند!

ســال نـو شـُد!سـَلام بـَهار!خوشـ آمدی..!خآله بهـار خـسته رآه است اما قصـدِ استـِراحَتـ ندارَد, هـَرچـﮧ زودتـر

چَمـِدان می گـشایَد بـَساط پـَهنـ میکُند..!حالـا نوبَتـِ سوغـاتے هاستـ...رایحـﮧ ی خوشے در فـضآ میپیچـَد..اینـ

عطر,سوغـاتے اقاقی ها و نرگـِس هاست!براے دِرَختـ سنجاق سَر هاے رنگارَنگـِـ شـُکوفه..!برای بـآد موسیقے

اصیل عشق که در همه جآپـُر کند انرا...و براے خُورشیـد لَبخندی جَدید کـﮧ گرمـا و نورو مهربانے را یکجا منعَکِـس

کند  برای دریا و موجـها پولَکـ هاے رنگی!و چمدانے دیگـَرکـﮧ بهار توضیحـ میدهد:اینرا براے انسانـهآ اورده ام..

بستـﮧ های کوچکـ بُزرگـ با نقشـ هاے زیبا!<و دلیلـِ اندازه مُتِفاوتـِ انها چیست؟!

-میدآنے خالـﮧ جان!؟اینها ارزوهاے انسانـ ـهاست  برای نو شـُدن,  بهتـَر شدن!و مـال هـَرکس به وسعتـ وزیبایی

دل پاکـ و اراده اوستـ!انهـا خود, اینهارا سِفارشـ دادند..!

بینــِ خودِمان باشَـد الـان از پیشـِ خـُدا می ایم, او گفت:بـَهار به خود مَغرور نباش که سـال و زندگے زمانی

 نُـو میشود که خود انسانـ ـهایم بخواهند و تو چَندی مِهمانـِ آنهایے تا به نوبه خود از رَحمَتـِ مَنـ برای آنها بگویے

و به آنها یاداور شوے خدایشـآن همیشه حاضـِر است براے نـُو کردَن و زیباکردَن انسانـ ـها به واسِطه قلبــِ

پاکـُ دوستی شآن با یکدیگـر وَ مِهرِشـان به مَنـ!

سوغـاتے ها تمـام شـُد و بـَهار,حال متوجه نبودنـِ پیـرمرد است و ناراحَتـ از نبـُود او نیستـ که اگر او بـُود بـَهار نبُود,

اما دِلگیـر است از انسانـ ـهایے که بـﮧ هَمینـ زودے مـَردِ روزهاے زِمِستآن را فـرامُوشـ کـَردَند ومیدانـَد که روزے

خـُود هَمینگونه فراموشـ میشَوَد!

پـ .ن:آهـاے انسانـ ـها ...آهـاے مردُمِ شـَهر!رازِ زندِگے فاشـ شـُد:دوستے.عشقـ.پاکے.مِهر و ایمانــ بـ ـﮧ خـُدا!

بیایید از خـُدا بخواهیـم کـ ـﮧبـَهار بیایـَد!

+ عیدتــون مُبارکــــ!!°•○°•

نفس|سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392|


اینـروُزآ تمآمـِ امیدم  به چشـماے تـواِ، کـآشـ  یـکـ بآر نـِگآهمـ کُنـﮧ ...

کـآشـ یکـ بآر نگآهتـ بآ نگآهمـ گـِره می خورد... کآشـ چشـمآتـ حَقیقَتــ را بـﮧ مَنـ  می گُفتـ !

کـآشـ یکـ بآر سَرِتـو خوُبـ بالـا می گرفتی، از خودتـ می پُرسیدے چـرآ صورَتِشـ  اینهمـﮧ گـُر گِرفتـﮧ؟!

چـرآ چشـماشـ  انگآر حَرفـ داره؟!چـرآ...؟!

کـآشـ یکـ بآر زبونـِتـ ارومـ می گرفتـ ،دستآتــ مَنـو تو آغـوُشـ می گرفتـ

کـآشـ  یکـ بآر بـدور از هـَمهمـﮧ ،بـدور از اوُنـ چشـماے  یَخـزده ،آرومـــ  کـِنـآرم می نـِشَستے ...

هیچـ  چیـز نَـﮧ! نـَﮧ جاے تاریکـ ،نـَﮧ لـامپــِ خـآموشـ ،نـَﮧ دَرِ بَستـﮧ ...بــِخـُدا قَسـَم یـﮧ نگـآتـ واسَم بَسـﮧ... یـﮧ

 نگآه پُر از عِشـق...پـُر از دوستـ دآشتَـن! کـآشـ لـَباتـ از هَم  وآ شَن ....بـَراے گُفتـنـِ دوُستَتـ دآرم!

+اوُنـ شَبـ یکـ بآر اومدے بـﮧ خوابـمـ ،فـَردآ شَبِشـ دیگـﮧ  نَتونِسـتَمـ  بخوابـمـ !اوُنـ شبـ گـُذشتـ اما منـ مـُدآمـ تو بیدآرے

خوابـتـ رآ می بینـَمـ ...خوابآمـ قـَشـَنگنـ چیزے مـِثـِ  رویآے بآ تـو بودَنـ !

پـ .ن: حرفـِ بودَنتـ آرامشـ قَشَنگے دارَد...کآشـ خودتـ بوُدے!

نفس|شنبه شانزدهم شهریور 1392|


دلَــم قـدم زَدن هآی تنهـآیے کنـآر جـدول پارکـ هآ رآ می خوآهـد تنهـآیے روی چمـ ـن هآ نِشَسـتَن و فکـر کردن

تنهـآیے روی نیمکتـ دونفره ے همیشـگے نِشَسـتَن و نـگآه هآی مکـرر بـﮧ سـآعتـ ...

بـی تفـآوتــ ـ عبوُر کردن اَز عـآبران و بی توجـﮧ به مزآحمـان

کَـندن نگآه خیـره بـﮧ فـوآره ابــ ،یکـ نگآه بـﮧ سـآعتـ ،یکـ نگآه بـﮧ در پـارکـ وَ یکـ آه وُ نگآهے بـﮧ اسمـآنــ ...!

نَیـ ـآمـد... بلنــد می شوم آرام ارآم مے روم، بگـذآر فکـ ـر کنَـند مـن هَمـ مُخـآطبــ خـآصـ ـے دآرم!

 و میشنـوم صـداے کسآنی را کـﮧ زیـر لبـ می گویـند:آخـے طـ ـرف سر قـرآر نَیـ ـآمـد؟!

بے خبـر اَز قـرآر تکـرارے دلَــم کـﮧ قـرآری با کسـ ـی نَدارد!

پــ .ن:میـ ـآیـم سر قـرآر همیشـگے بـﮧ شـرط ایـنکـﮧ ایـنبآر تـوُ هَمـ بیـ ـآیـى!

+مـآه بنـدگے ،قشنگـ تریـن مآه خُـدا ،مـآه رمضـآنـ مبآرک!

نفس|دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392|


بهار امد..؟!کو؟کجاست..؟!چرا نمی بینمش؟!ژس بهار من کو؟!تو کجایی؟!

نه درغ است....!منکه تو را نمی بینم پس چرا بی خود می گویند بهار امد؟!چند روز پیش به قاصدک گفتم بیاید و ازتو

برایم خبر بیاورد....نیامد!دلم مانند سیروسرکه جوشید...تب تندم را سیب سرخ ارام نکرد....کارو بارم سکه نیست....

سمنو هم به مزاجم تلخ است...همه چیز عجیب است:سنجدها هنوز نرسیده اند...سبزه هنوز سبز نشده...ان وقت

می گویند بهار امد..!عید است!...میدانی....؟اصلا به سبزه گفته ام سبز هم که بشود من گرهش نخوام زد...از خانه

بیرونش نخواهم کرد...نه!انقدر نگهش میدارم که بگندد اما به تنهایی هیچ سبزه ایـ ـی را گره نخواهم زد تا تو

نباشی و نگاهت...من سبزه گره نمی زنم آن هم بدون تو!!بگذآر نحسی خانه ام را بگیرد....نحسی بیشتر از  

اینکه من هستم و تو نیستی...؟نحسی بدتر از اینکه می گویند عید شده ...بهآر امده اما تو نیستی...؟نحسی

بدتر  از اینکه باید عید را بدون تو اغاز کنم...؟!!

خواهش می کنم بیااا...نورو به خدا بیا!مگذآر نحسی مرا بگیرد!!کم کم دارم  شک میکنم که نکند سآلی

کسی به نیت دوری ات سبزه اش را هنوز نگاه داشته...

دروغ است اما......عیدت مبآر کــ!

 

پـ .ن:دوستت دارم....!ســرش را می بندم  تآ سر قصٍــه بیش از این کـِـشـ نیابد!

تــ .ب:هیچ وقت دوستت دارم هایت را پـ .ن نکن! این احساس متن قضیه است!

نفس|پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392|


پاییز گذشت با تمام دلتنگیهایش وحالا فصلی نو از خاطرات رقم میخورد..

روی برفا که قدم میزنم جای خالی کسی بدجوری حس میشه

برف که میشینه رو گونم دلتنگ اولین بوسه عشقی میشم که بر گونه روحم زده شد

بارش نرم برفو که میبینم  دلم یه دست میخواد واسه فشردن

یه نگاه که باهام حرف بزنه و قلبی که شاید گاهی برای من میتپه..

لحظات کلیشه ای،ارام در سکوت هیاهوی درونت فرو میروی و باز همان سوال همیشگی....

ورق میزنی!سراغازی نو!رویای شیرینی است...

هرچند "کلیشه ای" که کلیشه ای ترین سخن جهان است!

پیش برو باامیدی جاودان دل من میبارد که در این بارش بی وقفه چتری در راه است و دستی که

بفشارد دستت و بگوید:سلام!چه هوای سردی!..وتوحس نکنی سردی سرما در پی گرمای قلبت.

میدانم چه میگویی من مینویسم ناشناخته های نگاهت را تو فقط اغاز کن!!

+ لاک و این چیزا همش حرفه،ماله لاک پشته تا خونه گرم از عاشقی داری نمیخواد بری تو لاک خودت!تورو خدا وقتی دارین یه حرفی رو میزنین به فکر اینجاشم باشین شاید دلش جوری بشکنه که نشه درستش کرد!

یه جور دیگه به خوشبختی نگاه کن!


ادامه مطلب
نفس|دوشنبه یازدهم دی 1391|


سخت است بشنوم در پی عشق گمشده ای میگردی و زار نزنم...

سخت است بفهمم قلبت برای دیگری میتپد...

سخت تر این است که نمیدانی میپرستمت!

.

.

 چرا نمیفهمی خستم از همدردی با عروسکم...

چرا نمیفهمی دیگه ازین لبخندهای  زورکی بیزارم ...

تاکی باید صدای هق هق های شبونمو خفه کنم..؟!

باورم کنم!یه بار فقط یه بار وایستا جلوم زل بزن تو چشام میبینی !...عشقو توشون میبینی!

فقط یه بار اروم و عاشق نگام کن تا داد بزنم لعنتی دوست دارم !بفهم!

پ.ن:کو تا فصل عاشقی ..؟!من که این پاییز خیلی دلتنگتم!به یاد ردپایی که هیچ وقت روی برگای زرد

کنار ردپای من قدم نزد.. میرم بیرون یکم قدم بزنم شاید سوز سرما هوای عشقتو از سرم انداخت!

نفس|پنجشنبه ششم مهر 1391|


چند شبه فقط با گریه خوابم میبره انگار دلم برای گریه اسمون تنگه..

خودم میبارم امشب ابرا شما بخوابین تا شاید فردا لااقل بوی عطرشو برام بیارین !گاهی دلم برای

اسمون میسوزه واسه ابرای خسته،خسته از غرش دردمند!اروم باشین،امشب

چشمای من جاتون میباره!

ملکه افتاب،همه دلتنگی هام مال تو،ماه شب دلنگرونیام واسه خوابای پریشونش مال تو!حس خوب

داشتنش مال خودم تااخر دنیا عاشقش منم!

دم غروب نزدیک شب وقتی خورشید اروم اروم داره خوابش میبره دلتنگی ها مال منه اینکه باید باشه

و دستامو بگیره اینکه بهم بگه اونم واسم میمیره امانیست...اینا همش درد منه

اینه که میخوام ببارم تا حس نکنم که نیستی تا فک کنم یه گوشه منتظری تابارون چشام

بند بیاد و بیای دستاموبگیری!شاید دلیل گریه هام اینه که میخوام دلت برام بسوزه چند شبه زیر

اسمون دلتنگی زیر این سیل اشکای روون دارم خیس میشم برام چتر نمیاری!؟

-شاید اگه اینارو شنیده بودی دلت برام میسوخت!

نفس|یکشنبه پنجم شهریور 1391|